تبليغاتX
حرف های خودمانی
« زیبایی» و « زشتی» در ساحل دریایی به هم رسیدن و به هم گفتند:

 

بیا در دریا شنا کنیم. برهنه شدند و در آب شنا کردند

 


زمانی گذشت و «زشتی» به ساحل برگشت و جامه های «زیبایی» را پو شید و رفت.

«زیبایی» نیز از دریا بیرون آمد و وقتی تن پوشش را نیافت،

 

از برهنگی شرم کرد و به ناچار لباس «زشتی» را پوشید و به راه خود رفت.
 

 

iran eshgh
 

 

تا این زمان نیز مردان و زنان این دو را با هم اشتباه می گیرند.

اما اندک افرادی هم هستند که چهره «زیبایی» را می بینند و فارغ از جامه هایی که بر تن دارد

 

 او را می شناسند.

 

برخی نیز «زشتی» را می شناسند و لباس هایش او را از چشمهای اینان پنهان نمی دارد .

+ نوشته شده توسط حمید در چهارشنبه هفتم مهر 1389 و ساعت 10:3 |

1-  به خاطر داشته باش که
 عشق‎های سترگ ودستاوردهای عظیم، به
خطر کردن‎ها و ریسک‎های بزرگ محتاج‎اند.

2-   وقتی چیزی را از دست دادی، درس گرفتن از آن را از دست نده.

3- این سه میم را از همواره دنبال کن:

* محبت و احترام به خود را
* محبت به همگان را

* مسؤولیت‎پذیری در برابر کارهایی که کرده‎ای

4- به خاطر داشته باش دست
نیافتن به آنچه می‎جویی، گاه اقبالی بزرگ است.

5- اگر می‎خواهی قواعد بازی
 را عوض کنی، نخست قواعد را فرابگیر.

6- به خاطر یک مشاجره‎ی کوچک،
 ارتباطی بزرگ را از دست نده.

7-  وقتی دانستی که خطایی مرتکب شده‎ای، گام‎هایی را پیاپی برای جبران
 آن خطا بردار.

8-  بخشی از هر روز خود را به
 تنهایی گذران.

9-  چشمان خود را نسبت به
 تغییرات بگشا، اما ارزش‎های خود را
به‎سادگی در برابر آنها فرومگذار.

10-  به خاطر داشته باش که گاه سکوت بهترین پاسخ است.

11-  شرافتمندانه بزی؛ تا هرگاه بیش‎تر عمر کردی، با یادآوری
 زندگی خویش دوباره شادی را تجربه کنی.

12-  زیرساخت زندگی شما، وجود
جوی از محبت و عشق در محیط خانه و
خانواده است.

13-  در مواقعی که با محبوب خویش ماجرا می‎کنی و از او گله داری، تنها به موضوعات کنونی بپرداز و سراغی از گلایه‎های قدیم نگیر.

14-   دانش خود را با دیگران در
میان بگذار. این تنها راه جاودانگی
است.

15-  با دنیا و زندگیِ زمینی بر سر مهر باش.

16-  سالی یک بار به جایی برو که تا کنون هرگز نرفته‎ای.

17-  بدان که بهترین ارتباط، آن است که عشق شما به هم، از نیاز شما
به هم سبقت گیرد.

18-  وقتی می خواهی موفقیت خود را ارزیابی کنی، ببین چه چیز را از دست داده‎ای که چنین موفقیتی را به دست آورده‎ای.

19-  در عشق و آشپزی، جسورانه
دل را به دریا بزن.

+ نوشته شده توسط حمید در دوشنبه یازدهم مرداد 1389 و ساعت 9:48 |

سی نصیحت زرتشت

 
   1. آنچه را گذشته است فراموش کن و بدانچه نرسیده است رنج و اندوه مبر


   2. قبل از جواب دادن فکر کن


   3. هیچکس را تمسخر مکن


   4. نه به راست و نه به دروغ قسم مخور


   5. خود برای خود، زن انتخاب کن


   6. به شرر و دشمنی کسی راضی مشو


   7. تا حدی که می توانی، از مال خود داد و دهش نما


   8. کسی را فریب مده تا دردمند نشوی


   9. از هرکس و هرچیز مطمئن مباش


  10. فرمان خوب ده تا بهره خوب یابی


  11. بیگناه باش تا بیم نداشته باشی


  12. سپاس دار باش تا لایق نیکی باشی


  13. با مردم یگانه باش تا محرم و مشهور شوی


  14. راستگو باش تا استقامت داشته باشی


  15. متواضع باش تا دوست بسیار داشته باشی


  16. دوست بسیار داشته باش تا معروف باشی


  17. معروف باش تا زندگانی به نیکی گذرانی


  18. دوستدار دین باش تا پاک و راست گردی


  19. مطابق وجدان خود رفتار کن که بهشتی شوی


  20. سخی و جوانمرد باش تا آسمانی باشی


  21. روح خود را به خشم و کین آلوده مساز


  22. هرگز ترشرو و بدخو مباش


  23. در انجمن نزد مرد نادان منشین که تو را نادان ندانند


  24. اگر خواهی از کسی دشنام نشنوی کسی را دشنام مده


  25. دورو و سخن چین مباش و نزدیک دروغگو منشین


  26. چالاک باش تا هوشیار باشی


  27. سحر خیز باش تا کار خود را به نیکی به انجام رسانی


  28. اگرچه افسون مار خوب بدانی ولی دست به مار مزن تا تو را نگزد و نمیری


  29. با هیچکس و هیچ آیینی پیمان شکنی مکن که به تو آسیب نرسد


  30. مغرور و خودپسند مباش، زیرا انسان چون مشک پرباد است و اگر باد آن خالی شود چیزی باقی نمی ماند

+ نوشته شده توسط حمید در دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389 و ساعت 9:50 |

خدا و گنجشک


Iran Eshgh Group !

 

   

 

گنجشک با خدا قهر بود

 

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت .

 

فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:

 

می آید ؛ من تنها  گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که

 

دردهایش را در خود نگاه میدارد…

 

و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.

 

فرشتگان چشم به لب هایش دوختند،

 

گنجشک هیچ نگفت و…

 

خدا لب به سخن گشود :  با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.


گنجشک گفت :
  لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام.

 

تو همان را هم از من گرفتی.

 

این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟

 

و سنگینی بغضی راه کلامش بست…


سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

 

خدا گفت:  ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو

 

از کمین مار پر گشودی.


گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.

 

خدا گفت:  و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به

 

دشمنی ام برخاستی!

 

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.

 

ناگاه چیزی درونش فرو ریخت , های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد...  


 جائی در پشت ذهنت به خاطر بسپار ، که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست ..

+ نوشته شده توسط حمید در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 و ساعت 8:36 |
روزی يک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ '، خداوند او را به سمت دو در هدايت کرد و يکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن يک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردنی و مريض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هايی با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالای بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جايی که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.


مرد روحانی با ديدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگين شد، خداوند گفت: 'تو جهنم را ديدی، حال نوبت بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلی بود، يک ميز گرد با يک ظرف خورش روی آن و افراد دور ميز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خنديدند، مرد روحانی گفت: 'خداوندا نمی فهمم؟!'، خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط احتياج به يک مهارت دارد، می بينی؟ اينها ياد گرفته اند که به یکديگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!'
+ نوشته شده توسط حمید در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 و ساعت 13:52 |
به روايت افسانه‌ها روزي
 
شيطان همه جا جار زد كه قصد دارد از
 كار خود دست بكشد و وسايلش را با
 تخفيف مناسب به فروش بگذارد.
 او ابزارهاي خود را به شكل
 چشمگيري به نمايش گذاشت. اين وسايل
 شامل
 خودپرستي، شهوت، نفرت، خشم،
 آز، حسادت، قدرت‌طلبي و ديگر
 شرارت‌ها
 بود.
ولي در ميان آنها يكي كه
 بسيار كهنه و مستعمل به نظر
 مي‌رسيد، بهاي گراني داشت و شيطان
حاضر نبود آن را ارزان بفروشد ... 
كسي از او پرسيد: اين وسيله چيست؟  
شيطان پاسخ داد : 
اين نوميدي و افسردگي است .
 آن مرد با حيرت
 گفت: چرا اين قدر گران است؟
شيطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد: چون اين
 مؤثرترين وسيلة من است. هرگاه ساير
  ابزارم بي‌اثر مي‌شوند، فقط با
 اين وسيله مي‌توانم در قلب
 انسان‌ها رخنه كنم و كاري را به
 انجام برسانم..
 اگر فقط موفق شوم
 كسي را به احساس نوميدي، دلسردي و
 اندوه وا دارم، مي‌توانم با او هر
 آنچه مي‌خواهم بكنم..
 
من اين
 وسيله را در مورد تمامي انسان‌ها
 به كار برده‌ام. به همين دليل اين
 قدر كهنه است

+ نوشته شده توسط حمید در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 و ساعت 12:46 |

راه بهشت

پائولوکوئليو

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند. پياده ‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟" دروازه‌بان: "روز به خير، اينجا بهشت است."

"چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم."

دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بنوشيد."

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است."

مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.

مسافر گفت: " روز بخير!"

مرد با سرش جواب داد.

- ما خيلي تشنه‌ايم . من، اسبم و سگم.

مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيد بنوشيد.

مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.

مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟

- بهشت

- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.

مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود! "

- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند.. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند...

+ نوشته شده توسط حمید در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 و ساعت 12:37 |

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق دیوانه که بودم 

 

در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

 

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

یادم آید : تو به من گفتی :

از این عشق حذر کن!

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

" آب ، آئینه عشق گذران است "

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا ،‌ که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!

 

با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پیش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدی من نه رمیدم، نه گسستم"

باز گفتم که: " تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

 

اشکی ازشاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت!

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید،

یادم آید که از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم ، نرمیدم

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم!

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!

 

 

" فریدون مشیری "


+ نوشته شده توسط حمید در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 و ساعت 12:11 |


  چیزهای کوچک زندگی

 

After Sept. 11th,  one company invited the remaining members of other companies who had been decimated by the attack on the Twin Towers to share ! their available office space.

بعد از حادثه یازدهم سپتامبر که منجر به فروریختن برج های دو قلوی معروف آمریکا شد ، یک شرکت از بازماندگان شرکت های دیگری که از این حادثه جان سالم به در برده بودند خواست تا  از فضای در دسترس شرکت آنها استفاده کنند.


At a morning meeting, the head of security told stories of why these people were alive... and all the stories were just:

در صبح روز ملاقات مدیر واحد امنیت داستان زنده ماندن این افراد را برای بقیه نقل کرد و همه این داستان ها در یک چیز مشترک بودند و آن اتفاقات کوچک بود:


th
'T Ethings.

چیزهای کوچک


As you might know, the head of the company survived
 
that day because his son started kindergarten.

مدیر شرکت آن روز نتوانست به برج برسد چرا که روز اول کودکستان پسرش بود.و باید شخصا در کودکستان حضور می یافت


Another fellow was alive because it was
 
his turn to bring donuts.

همکار دیگر زنده ماند چون نوبت او بود که برای بقیه شیرینی دونات بخرد

 

One woman was late because her 
alarm clock didn't go off in time.

یکی از خانم ها دیرش شد چون ساعت زنگدارش سر وقت زنگ نزد!



One was late because of being stuck on the NJ Turnpike
 
because of an auto accident.

یکی د/U>



One of them 

missed his bus...

یکی دیگر نتوانست به اتوبوس برسد.


One spilled food on her clothes and had to take
 
time to change.

یکی دیگر غذا روی لباسش ریخته بود و به خاطر تعویض لباس تاخیر کرد.


One's
 
car wouldn't start.

اتومبیل یکی دیگر روشن نشده بود.


One went back to
 
answer the telephone
.

یکی دیگر درست موقع خروج از منزل به خاطر زنگ تلفن مجبور شده بود برگردد.


One had a
 
child that dawdled
 
and didn't get ready as soon as he should have.

یکی دیگر بچه اش تاخیر کرده بود و نتوانسته بود سروقت حاضر شود.



One couldn't 
get a taxi...
 یکی دیگر تاکسی گیرش نیامده بود.


T
he one that struck me was the man 
who put on a new pair of shoes that morning, 
took the various means to get to work 
but before he ! got there, he developed 
a blister on his foot. 

He stopped at a drugstore to buy a Band-Aid. 

That is why he is alive today.

و یکی که مرا تحت تاثیر قرار داده بود کسی بود که آن روز صبح یک جفت کفش نو خریده بود و با وسایل مختلف سعی کرد به موقع سرکار حاضر شود. اما قبل از اینکه به برج ها برسد روی پایش تاول زده بود و به همین خاطر کنار یک دراگ استور ایستاد تا یک چسب زخم بخرد.و به همین خاطر زنده ماند!

Now when I am 
stuck in traffic

miss an elevator, 

turn back to answer a ringing telephone
... 
all the little things that annoy me. 
I think to myself, 
this is exactly where 

God wants me to be
 
at this very moment..

به همین خاطر هر وقت

در ترافیک گیر می افتم

آسانسوری را از دست می دهم

مجبور برگردم تا تلفنی را جواب دهم...

و همه چیزهای کوچکی که آزارم می دهد

با خودم فکر می کنم

که خدا می خواهد در این لحظه

من زنده بمانم.


Next time your morning seems to be
 
going wrong

the children are slow getting dressed,
 
you can't seem to find the car keys,
 you hit every traffic light, 
don't get mad or frustrated;
 
God is at work watching over you!

دفعه بعد هم که شما حس کردید صبح تان خوب شروع نشده است

بچه ها در لباس پوشیدن تاخیر دارند

نمی توانید کلید ماشین را پیدا کنید

با چراغ قرمز روبرو می شوید

عصبانی یا افسرده نشوید

بدانید که خدا مشغول مواظبت از شماست

+ نوشته شده توسط حمید در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 و ساعت 12:1 |
من در ابتدا خداوند را يك ناظر ؛ مانند يك رئيس يا يك قاضي ميدانستم كه دنبال شناسائي خطاها ئي است كه من انجام داده ام و بدين طريق خداوند ميداند وقتي كه من مردم ؛ شايسته بهشت هستم و يا مستحق جهنم .

وقتي قدرت فهم من بيشتر شد؛ به نظرم رسيد كه گويا زندگي تقريبا مانند دوچرخه سواري با يك دوچرخه دو نفره است و دريافتم كه خدا در صندلي عقب در پا زدن به من كمك ميكند.

نميدانم چه زماني بود كه خدا به من پيشنهاد داد جايمان را عوض كنيم؛ از آن موقع زندگي ام بسيار فرق كرد؛ زندگي ام با نيروي افزوده شده او خيلي بهتر شد؛ وقتي كنترل زندگي دست من بود من راه را مي دانستم و تقريبا برايم خسته كننده بود ولي تكراري و قابل پيش بيني و معمولا فاصله ها را از كوتاهترين مسير مي رفتم.
 
اما وقتي خدا هدايت زندگي مرا در دست گرفت؛ او بلد بود از ميانبرهاي هيجان انگيز و از بالاي كوهها و از ميان صخره ها و با سرعت بسيار زياد حركت كند و به من پيوسته مي گفت : « تو فقط پا بزن ».

من نگران و مظطرب بودم پرسيدم « مرا به كجا مي بري ؟ » او فقط خنديد و جواب نداد و من كم كم به او اطمينان كردم !
 
وقتي مي گفتم : « ميترسم » . او به عقب بر ميگشت و دستانم را مي گرفت و من آرام مي شدم .

او مرا نزد مردمي ميبرد و آنها نياز مرا بصورت هديه ميدادند و اين سفر ما، يعني من وخدا ادامه داشت تا از آن مردم دور شديم .

خدا گفت : هديه را به كساني ديگر بده و آنها بار اضافي سفر زندگي است و وزنشان خيلي زياد است؛ بنابراين من بار ديگر هديهها را به مردماني ديگر بخشيدم و فهميدم « دريافت هديه ها بخاطر بخشيدن هاي قبلي من بوده است » و با اين وجود بار ما در سفر سبك تر است .

من در ابتدا در كنترل زندگي ام به خدا اعتماد نكردم؛ فكر ميكردم او زندگي ام را متلاشي ميكند؛ اما او اسرار دوچرخه سواري « زندگي » را به من نشان داد و خدا ميدانست چگونه از راههاي باريك مرا رد كند و از جاهاي پر از سنگلاخ به جاهاي تميز ببرد و براي عبور از معبرهاي ترسناك پرواز كند.

ومن دارم ياد مي گيرم كه ساكت باشم و در عجيب ترين جاها فقط پا بزنم و من دارم ازديدن مناظر و برخورد نسيم خنك به صورتم در كنار همراه دائمي خود « خدا » لذت ميبرم و من هر وقتي نميتوانم از موانع بگذرم؛ او فقط لبخند ميزند و مي گويد : « پابزن »
نام نویسنده و منبع مطلب: 
غذاي روح - مارك ويكتور هانس و جك كنفيل

+ نوشته شده توسط حمید در یکشنبه چهاردهم تیر 1388 و ساعت 10:39 |


Powered By
BLOGFA.COM